مدح و مناجات با امام حسن مجتبی علیهالسلام
یکی شـبـیـه مـن از راه دور آمـده بـود به این شلوغ، به این سوت و کور آمده بود امیدوار، پر از شوق و شـور آمده بـود شـبـیـه شبزدهای سـوی نـور آمده بود غریبه بود و رفیقی در این دیار نداشت مـیـان کـوفـه پـی آشـیـانـهای میگـشت قـدم قـدم به امـیـد نـشـانـهای میگـشـت گرسنه بود، پی آب و دانـهای میگشت و کوچه کوچه به دنبال خانهای میگشت قرار با چه کسی داشت که قرار نداشت؟! میـان کـولـۀ او بـود کـوهی از مـشکـل تمام شهر به او گفت از آن طرف سائل و من روانـه پـی او به سـوی آن منزل نمـانـده راه زیـادی صبـور باش ای دل به شوق دوست، قدمهایم اختیار نداشت در آن محل خـبری بود، راه بـندان بود هوای کوچه پُر از عطر یاس و باران بود بـهـار سـردر بیتالـکـرم نـمـایـان بـود کـریـم طایـفـه چـشمانـتظار مهـمان بود زمانه بهتر از این مرد سفرهدار نداشت رسید مژده که این خانه خانۀ حسن است عزیز آل پـیـمـبـر کـریـم پـنـج تن است خوش آمـدید که او بیقـرار آمدن است غریبه گفت که این خانه بهتر از وطن است چه خانهای که برای کسی حصار نداشت رسیده بود به مقصد، چه حال خوبی بود عـجـب مـعـاشـقـۀ بی مـثـال خوبی بود به اوج قصه رسیدم، وصال خوبی بود خـیـال بـود ولـیـکـن خـیـال خـوبی بود برای نـیـم نـگـاهـی دلـم قــرار نـداشت غـریـبه سـیـر شد و لحـظههـای پایـانی به یاد یک نـفـر افـتـاد بـیـن مـهــمـانـی میان کولۀ خود خواست تا که پنهانی... کریم گـفـت کجا میروی؟! نـمیمـانی؟ ببر هرآنچه که میخواهی اینکه عار نداشت برای مـرد فـقـیـری که بـین نخـلـسـتان نداشت هیچ طعامی به غیر قرصی نان همان که گفت بیـایم به سوی خـانـۀتـان اگر اجـازه دهـی مـیبـرم بـرای هـمان غذا برای خود آن مرد شهریار نداشت کریم آه کشید و دلش شکست و گریست به گریه گفت بیا گوش کن حکایت چیست تورا کسی که فرستاده است سائل نیست اباالحسن پدرم دستگـیر خلق، عـلیست که بی عنایتش این سفره اعتبار نداشت اگرچه بـوده سـر سـفـره بـا جـذامـیهـا نصیب او شده یک عـمر تـلـخ کامیها دروغ و طعنه و دشـنام و بیمـرامیها غـریـب مـانـد مـیــان تــمــام نــامـیهـا که بین لشکر خود وقت فتنه یار نداشت کتاب غربت او خط به خط حدیث غم است میان این همه شاعر، بدون محتشم است کجا دخیل ببندم که بغض، دم بهدم است که هرچه گشتم دیدم هنوز بیحرم است و در بقـیع ضریحی بجز غـبار نداشت |